سُل
آنسامبل موسیقی
آنسامبل موسیقی سل - بهمن مه آبادی
   

 

پروفسور زاون يديقاريانس

پروفسور زاون يديقاريانس

پروفسور زاون يديقاريانس در اول آبان ماه سال 1293 خ، در شهر تبريز ديده به جهان گشود و از همان اوان كودكي، آموختن ويلن را آغاز كرد؛ و در مدت كوتاهي مراحل ترقي و پيشرفت را پيمود و از بزرگاني چون شاهين دلانيان، لئون گريگوريان، بابگن تامرازيان و شاواش باغداساريان كه جملگي از دانش آموختگان كنسرواتوارهاي عالي فرانسه، بلژيك، آلمان و روسيه بودند، درس‌هاي موسيقي را فراگرفت.
پروفسور زاون يديقاريانس پروفسور زاون يديقاريانس پروفسور زاون يديقاريانس پروفسور زاون يديقاريانس پروفسور زاون يديقاريانس پروفسور زاون يديقاريانس پروفسور زاون يديقاريانس
پروفسور زاون يديقاريانس پروفسور زاون يديقاريانس
پروفسور زاون يديقاريانس پروفسور زاون يديقاريانس پروفسور زاون يديقاريانس پروفسور زاون يديقاريانس پروفسور زاون يديقاريانس پروفسور زاون يديقاريانس
پروفسور زاون يديقاريانس پروفسور زاون يديقاريانس پروفسور زاون يديقاريانس پروفسور زاون يديقاريانس پروفسور زاون يديقاريانس پروفسور زاون يديقاريانس
پروفسور زاون يديقاريانس پروفسور زاون يديقاريانس
پروفسور زاون يديقاريانس و بهمن مه آبادی پروفسور زاون يديقاريانس و بهمن مه آبادی پروفسور زاون يديقاريانس پروفسور زاون يديقاريانس پروفسور زاون يديقاريانس پروفسور زاون يديقاريانس پروفسور زاون يديقاريانس پروفسور زاون يديقاريانس
پروفسور زاون يديقاريانس و بهمن مه آبادی پروفسور زاون يديقاريانس و بهمن مه آبادی پروفسور زاون يديقاريانس و بهمن مه آبادی پروفسور زاون يديقاريانس پروفسور زاون يديقاريانس و حشمت سنجری پروفسور زاون يديقاريانس و بهمن مه آبادی پروفسور زاون يديقاريانس پروفسور زاون يديقاريانس و بهمن مه آبادی
پروفسور زاون يديقاريانس و بهمن مه آبادی پروفسور زاون يديقاريانس پروفسور زاون يديقاريانس و بهمن مه آبادی پروفسور زاون يديقاريانس و بهمن مه آبادی پروفسور زاون يديقاريانس و بهمن مه آبادی پروفسور زاون يديقاريانس و بهمن مه آبادی پروفسور زاون يديقاريانس و بهمن مه آبادی پروفسور زاون يديقاريانس و بهمن مه آبادی
    پروفسور زاون يديقاريانس پروفسور زاون يديقاريانس پروفسور زاون يديقاريانس پروفسور زاون يديقاريانس    

زاون يديقاريانس يكي از پيروان و ادامه دهندگان مكتب پرفسور آور بود كه بي‌شك شيوه و استيلي فوق‌العاده در نوازندگي ويلن محسوب شده و مي‌شود. او همچون دوست ديرينه‌اش پرفسور ايوان گالاميان روش شخصي انگشت‌گذاري و جمله‌بندي خود را در ويلن كنسرتوها و ديگر آثار ادبي موسيقي آكادميك جهاني به كار گرفت و از اين راه موفق به تربيت شاگرداني شد كه امروزه از ويلنيست‌هاي مطرح، مشهور و صاحب سبك در موسيقي علمي هستند.
پروفسور يديقاريانس يكي از بنيادگذاران هنرستان موسيقي تبريز و يكي از سوليست هاي موسيقي كلاسيك با اركسترهاي مختلف و يك پداگژيست بي‌همتا بود. او روش‌هاي تدريس خود را در تمام دوران، براساس آخرين ره آوردهاي تربيتي موسيقي هماهنگ ساخت و طي سال‌هاي زندگي خود از محدوده‌هاي علمي موسيقي آكادميك جهاني، منحرف نشد. وي با سود جستن علم روان‌شناسي به نوعي ساده‌گرايي در تكنيك و رونمايي تفكر و معنا در عمل متمايل گرديد و شخصيت آموزشي موسيقي خود را بر اين مبنا استوار ساخت.

يديقاريانس همانند ديگر دوستانش مرحوم حشمت سنجري، روبن صفاريان، خوتسيف، رودبيك گريگوريان و استپان سانوسيان به اصالت هنرمند و موسيقي تأكيد داشت. لذا سال‌هاي زندگي خود را با موسيقي خردگرا مملو ساخت و با ديدي موشكافانه كادانس‌هايي را براي كنسرتوهاي مشهور نوشت. همچنين آرانژمان‌هاي بسياري را براي آثار جهاني كه گوياي سليقه‌ي والاي هنري او بود، از خود به يادگار گذاشت. پرفسور يديقاريانس علي رغم صنعتي شدن و ماشين زدگي جوامع بشري به پاكي، سادگي و تقدس عواطف انساني وفادار ماند و به عنوان يك هنرمند و متخصص در امر تعليم و تربيت به ريشه‌هاي اصالت انساني رجعت نمود كه از اين راه تآثيري شگرف در جامعه‌ي هنري و ديگر انسان‌هاي خردگرا و معنوي از خود بر جاي نهاد. لذا او پدر موسيقي كلاسيك ايران محسوب مي‌شود كه در دوران حيات خود سرافرازانه براي موسيقي خود تلاش كرده است. وي در آخرين مصاحبه‌اش كه حدود دو ماه قبل از خاموشي ابدي‌اش صورت گرفت، گفت : "من با موسيقي به دنيا آمده‌ام و با موسيقي از دنيا خواهم رفت."
سفر پاييزي او در بيست و هفتم شهريور ماه سال 1387 خ، جامعه‌ي هنري و دوستداران موسيقي را در سوگ و ماتم فرو برد. روانش شاد باد!

 

      بهمن مه آبادي

 


 

به نام خداوند جان و خرد

هنرمند واقعي انسان حقيقي است
هنرمندان بزرگ در عين حال برترين مورخان زمانه اند. جايي كه نويسندگان تاريخ متوقف مي
شوند،‌ هنرمندان آغاز ميكنند. درست بدانگونه كه وقتي زبان الكن ميشود، موسيقي مترنم ميگردد. هر ميزان يا نجوائيست درونسوز در هيبت نت و يا فريادي است بنيانكن در قالب ساختاري نو يا كهن از موسيقي. زيرا بيشك تنها صداست كه ميماند.
تاريخ صوت پروسه رودرروئي انساني است كه در پي كشف و شهود به ساختن دنياي آرماني خود مي
پردازد و از در هم گسستن تار و پودي كهنه و مندرس كه بوي نا ميدهد به عرش اعلاء ميرسد.

او در نت به نت اثر و اجرايش به دنبال پاكي ميگردد و هر ناپاكي را فالش مينامد، پس اگر تاريخ روايتي از انسان در درون ساختار قالبي زندگي روزمره است، هنر نماد سير و سلوك تاريخ در درون انسان وازده و تنهاي ابدي و ازليست. زيرا هر دو، انسان و هنر از مبداء خود به حركت درميآيند تا در نقطهاي همديگر را ملاقات كنند.

 هنر بر شالوده شناخت زير و بم و دم و بازدم تاريخ موجود ميتواند به استقبال تاريخ آرماني خود برود و خويش در جاي نيرويي از نيروهاي آرماني بنشيند. با اين ديدگاه مي بايست موكدا‏‎ گفت كه اگر در جهان هر متاعي به نام هنر عرضه ميگردد و به ظاهر بازار خود را مييابد و آنگاه فراموش ميشود، قصه جداگانه ايست كه هيچ ربطي به هنرمند ندارد. زيرا هنرمند بودن سخت دشوار است. هنر يك آئين است، آئيني مقدس و اجتماعي. و نفس زيستن، تركيبي از دانش و خرد و خلاقيت به انضمام جوهري كه نامي بدان نتوان داد. و در بعد اجتماعي خود موجب تحقق پيوند حياتي جامعه و انسان، و در تحليل نهائي نوعي جهانبينيست مستقل از هر نوع جهان بيني ديگر.

 در اندرون اين معدن درخشان، موسيقي جايگاهي بس ويژه دارد. ساختار انتزاعي آن ديگر هنرها را اغوا مي‌كند و برخي اعلام ميدارند همه هنرها نيز ميبايد به درجه آزادي عمل موسيقي دست يابند. غافل از آنكه موسيقي امروز بسي آزادتر از موسيقي ديروز است. در اندرون اين موسيقي آزاد و رها از تمام بندهاي خواسته و ناخواسته، انسان قرار دارد. هسته مركزي انديشه، تكاپو و خلاقيت. جان روشن او با وديعه آسماني و خدايي گداخته شده است و او در پي عشق، رياضت غريبي را به جان خريده و ساعتهاي طولاني را در روزهايي بيشمار براي ماهها و سالهايي چند به ممارست آنچه ميبايست بود و نيست، پرداخته است. هر نواخت او را به سر منزل مقصود نزديك و نزديكتر ساخته و او بيآنكه آني به روزمرهگيهاي عاميانه نگاهي بيفكند، بر ساز خود ديده دوخته و از سلوك رياضت به مرحله خلاقيت دست يازيده است.

 بي‌شك همه عاشق مي شوند كه اين اعتباري خاص نمي تواند بود. اما آنگاه عشق اعتبار و معناست كه در سندان زمانه پتك بخورد و مداومت ابدي يابد. امروز در پيشاپيش ما انساني ايستاده است كه سالهاي عمر خود را بيوقفه اي ترديد به عشق تقديم نموده است و در اين معاشقه هستي و نيستي اينك خود به رنگ عشق درآمده است. اين پير و پيشكسوت موسيقي كلاسيك در آذربايجان اگر تنها موسيقيدان صاحب نام و آوازه علمي نباشد، بي ترديد در رديف معدود هنرمندان برگزيده و گرانقدر موسيقي اين سرزمين، سزاوار احترامي والاست. هنرمندي كه بعد از سالهاي سال تلاش و تجربه و كار، به اتكاي خلاقيت و ذوق سرشار خود توانسته است با ايجاد روشهاي علمي و عملي در اجراي موسيقي، تنظيم آن و تربيت شاگردان ممتاز، به اثبات نظريه آموزش صحيح و برخوردار از اسلوب جهاني موسيقي پاي فشارد و در اين راستا از خود شخصيتي بينالمللي ارائه دهد كه در امر تعليم و تربيت موسيقي در آذربايجان از نخستين نمونهها و البته بيهمتاست. استاد زاون يديقاريانس در امر تعليم و تربيت بياغراق بيش از نيم قرن تجربه عملي كسب كردهاند كه اين خود نيز از اتفاقات نادر دوران ماست.

پيش بردن هنرجويان موسيقي از ميان آنهمه موضوع و جريانهاي صحيح و ناصحيح، امر بسيار خطيري است كه اين استاد نامي با افتخار از اين آزمايش سخت، سربلند بيرون آمده و امروزه وجود بهترين و زبدهترين ويلنيست ايران، آقاي خاچيك بابايان، سند با افتخار اين تعمق علمي است. حضور مداوم و دائمي در عرصههاي موسيقي بدون ذرهاي انديشه منفي يا نظريه حذفي توأم با خودبيني نسبت به ديگران از استاد زاون يديقاريانس الگوي نمونهاي را ارائه مي‌كند كه بي‌شك براي همگان درس بزرگي است. زيرا به طور معمول و با كمال تأسف گاه شاهد آن بوده و هستيم كه انحصارگرايي و انحصارطلبي حتي در محافل علمي و هنري هم قابل رؤيت است. كه اين موضوع درباره استاد زاون يديقاريانس صدق نمي‌كند زيرا تا بدانجا كه در خاطر دارم از ايشان مهرباني، يكدلي، تشويق و كمك دريافت كردهام و در ديدار و ملاقات شاگردانش بدين شاخصها پيبرده ام.

زمانيكه كودكي خردسال بودم پاي به مكتباش گشودم. او از راز بزرگ سازش ميگفت، تا به امروز كه ساليان بگذشته است باز هم رازي از سازي كه هرگز داستانش را پاياني نيست، از او ميشنوم. ديگران آمدند و رفتند، دنيا را در چيزهاي كلي كه در اصل بسيار هم جزئي بود معنا كردند و او برايمان خود پاي فشرد كه ايمانش از خداوند سرچشمه ميگرفت.

زندگي استاد من در دنياي موسيقي مفهوم داشت زيرا تمام آنرا به پاي والاترين معناها ريخت كه امروز هم نامش،‌ وجودش، خانهاش و خانواده اش همه سرشاري عاشقانه عشقاند. استاد مرا آموخت، همچنانكه ديگر دوستانم را. او جان ما را فروزان ساخت و آنگاه اجازه داد تا شعله بكشيم. هنوز هم در كتابهايم آثارشان را مييابم كه به حق عالمانهاند. هر كدام از شاگردانش به گونه اي نام او را با خود به همراه بردند. يكي بر روي صحنهها هر آنگاه كه ظاهر شد از پروفسور زاون يديقاريانس نوشت. يكي تا دست به قلم برد از او ياد كرد كه اول و آخر بود. ديگري شاگردانش را به نام و ياد او تربيت كرد زيرا كه در مكتب مهرباني او چيزهايي را ياد گرفته بود كه هرگز در هيچ جاي ديگري با هيچكس ديگر نميتوانست بياموزد و اينگونه عاشق موسيقي شود. پروفسور زاون يديقاريانس با تمام دانش خود هميشه فروتن بوده و هست.
من از ايشان آموختم كه چگونه مي توان فروتن بود و دريافتم كه هنرمندان حقيقي هميشه فروتن بوده اند. در هنرستان موسيقي تبريز سال
ها از ايشان درس گرفتم. زمانيكه هنرستان در نزديكي باغ گلستان بود. آنگاه كه در خيابان تربيت استقرار يافت و سپس در آخرين منزلگاه هنرستاني خود، خيابان منجم. در خانهاش،‌ در كلاس صميمانه و كوچكش نيز حاضر شدم. انديشههايي را آن دوران در مغزم سازمان داد كه مهم، كلي و اصولي بود. بعدها هم در خدمات و فعاليتهاي موسيقي،‌ لحظه اي از اصليت خود و معلمم خارج نشدم.

Bahman Mehabadi

در طي سالهاي كار و فعاليت خود بسياري از آدمهاي گوناگون را ديدم، آنها هر كدام خاصيت بشري خود را داشتند اما از عرفان سترگ موسيقي بيبهره بودند. هميشه در ذهن خود ايماني را مرور ميكردم كه از استاد موسيقيام به يادگار داشتم.زندگي استاد من در دنياي موسيقي مفهوم داشت زيرا تمام آنرا به پاي والاترين معناها ريخت كه امروز هم نامش،‌ وجودش، خانهاش و خانواده اش همه سرشاري عاشقانه عشقاند.
در اين نوزايي هنرمند، رودرروي دنياي پر از مجهول، مضطرب و تيره گون مي
ايستد تا هارموني هماهنگ با تپش دلهاي مالامال مهر را بر اركستري از بشريت پريشان و در هم جاري سازد و آدمي را از فرديت خود به كليت جهاني خويش رهنمون باشد كه موسيقي ما ميراث جهاني بشريت است. اين ميراث گرانبها ارتباط تنگاتنگي با علوم تربيتي دارد.

 اراده انساني را تقويت مي‌كند و با قدرت بخشيدن به تمركز، انسانهايي ژرف و باهوش به جامعه تحويل ميدهد. آذربايجانيها مردماني مشوق، حقشناس و معرفتجو هستند. اينجا سرزمين معرفت است. سعيد نفيسي آذربايجان را از حيث موسيقي ايتالياي شرق مينامد كه البته اين ادعا با توجه به منابع عظيم و گنجينههاي غني آثار موسيقي اعم از قطعات فولكلوريك، آفريدههاي موسيقي عاشقي و آثار سمفونيك، كنسرتوها و فرمهاي موسيقي مجلسي، تشكلهاي موسيقي خانوادگي به همراه قداستي آميخته با عشق در تكتك مردم اين سامان نسبت به موسيقي قابل تعمق و بررسي است. در سدههاي گذشته نيز موسيقيدانان بزرگي چون صفيالدين اُرموي و عبدالقادر مراغهاي آثاري را از خود به يادگار گذاشته اند. استاد زاون يديقاريانس يكي از فرزندان اين آب و خاك است و نمونهاي از دانش و معرفت همه آذريها. و در اصل وجود پاك ايشان يكي از درخشانترين صفحات كتاب قطور هنر و فرهنگ اين مردم دانا و فهيم است.
باري، آنچنانكه كه همگان مي
دانند پرومته ئوس آتش را از مشعل خدايان ربود تا چراغ خرد انساني را بيفروزد. اُرفه ئوس در كنار درياهاي دوردست آنقدر به كار نواختن چنگ ادامه داد كه خورشيد دميد و كلاغان به پرواز درآمدند و ابراهيم در آتش، گلستان ايمان خويش را يافت و استاد زاون يديقاريانس در موسيقي شهر آرماني خود را جستند تا تن و روان خود را شستشو دهند و به هيبت اهورايي خويش درآيند. من بر دستان پاكشان بوسه ميزنم.

 

هر كه را جامه ز عشقــي چـاك شد او ز حـرص و عيب كـلي پاك شد
شاد باش اي عشق خوش سوداي ما اي طبيب جـملـــه عـلت هـاي ما
اي دواي نخــوت و نـامــــوس ما

اي تو افـلاطــون و جـالينـوس ما

   
بهمن مه آبادي
اسفند 1380
تهران

 


 

متن سخنراني بهمن مه آبادي در روز خاكسپاري پروفسور زاون يديقاريانس

به تاريخ 30 شهريور 1387 شمسي، گورستان ارامنه تبريز

 
بشنو از ني چون حكايت مي‌كند

از جدايي ها شكايت مي‌كند

 و اين داستان جدايي است كه سينه‌هاي مالامال از اندوه ما را در آتش حسرت خود مي‌گدازد و به درد عشقي جانسوز مبتلا مي‌سازد كه اشك از ديدگان مي‌ستاند و دل‌ها به آتش مي‌كشد. پروفسور زاون يديقاريانس آنقدر صميمي، آنقدر بزرگ، آن اندازه هنرمند و آنسان شيفته و انسان بود كه ما در آتش فراقش سياه بپوشيم و از صميم قلب براي تنهايي خود بگرييم. او دستهاي نا آموخته ي ما را آموخت و دل‌هاي پريشان‌مان را به عشق خوگر ساخت. او در راه خود ذوب شد و من به عنوان شاگرد مكتب‌اش ذوب شدنش را به چشم خود ديدم. او در رياضت موسيقي و در دعوت بزرگ و بي‌حد و مرزش، آدمي را به انسانيت فرا خواند و خود به عنوان دلسوخته اي، هستي را كه موهبتي الهي است، زيست و بسيار آسان به سان كبوتران سبك بال پركشيد و دار فاني را به سوي ديار ابدي ترك گفت.

سينه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگويـم شــــــرح درد اشتيـاق

 او كسي را نيازرد. چونان فرشتگان زيست و با درك عميق خود هر زشتي و بدي را به خاموشي فرا خواند. زيرا نفس هنر و موسيقي با تاريكي‌هاي زميني بشري در تضاد مشخص است. او عشقي را به ما به هديت داد كه به سان چراغ راه زندگي‌مان را روشني بخشيد و همانند دريچه ما را به ديدار ضيافت روحاني آسمان ها برد. او ما را به بال‌هاي موسيقي نشاند و پروازمان آموخت و ما به عشق او پرواز كرديم. امروز بال‌هاي مان شكسته است زيرا او خود به پرواز در آمده است.
ما دست آموز او بوديم و اكنون بي يار و ياور شده ايم. اما به پاس احترامش من صميمانه مي گويم:

شاد باش اي عشق خوش سوداي ما اي طبيــــب جملـــــــه علـت هــاي مـا
اي دواي نخــــــــوت و نــامـــوس مـا اي تـو افلاطــــــون و جالينـــوس مـا

شهر آرماني زاون، خرد آدمي بود و موسيقي خردگرا هديه او به تمام دوستان، شاگردان و آشنايانش. او تن و روان خود را در آن آرماني شهر تعميد داد و به هيبت اهورايي پاكان جاويد در آمد. كه مولاناي دانا فرمود:

هر كه را جامه ز عشقي چاك شد

او ز حرص و عيب كلي پاك شد

 و زاون در هيبت فرشتگان به آسمانها رفت تا از اين همه خستگي و تنهايي ازلي و ابدي انسان رنجور رها باشد. و اينك آرام در بلنداي سرزمين ابديت آراميده است.
آنچنانكه همگان مي‌دانند، پرومتئوس آتش را از مشعل خدايان ربود تا چراغ خرد انساني را بيفروزد و ارفه ئوس در كنار درياهاي دوردست، آنقدر به كار نواختن چنگ ادامه داد كه خورشيد دميد و كلاغان به پرواز در آمدند و ابراهيم در آتش، گلستان ايمان خويش را يافت و استاد زاون در موسيقي جاودانه شد. ماندگار و سرفراز.
او خود تاريخ موسيقي اين سرزمين بود. هنرمندي بي‌بديل. موسيقي در دست هاي بلند و سفيدش جان مي‌گرفت و در روي ويلن شگفتي مي‌آفريد. نواهايش زندگي مي‌بخشيد و نت‌هاي موسيقي‌اش از اندرون بر مي‌خواست. هسته‌ي مركزي انديشه، تكاپو و خلاقيت. جان روشن او با وديعه آسماني و خدايي گداخته شده بود و او در پي عشق، رياضت غريبي را به جان خريده و ساعت هاي طولاني را در روزهايي بي‌شمار براي ماه‌ها و سال‌هايي به طول يك عمر، به ممارست آنچه مي‌بايست بود و نيست پرداخته بود. هر نواخت او را به سر منزل مقصود نزديك و نزديك تر ساخته و او بي‌آنكه به روزمره‌گي‌هاي عاميانه نگاهي بيفكند، بر ساز خود ديده دوخته و از سلوك رياضت به مرحله خلاقيت دست يازيده بود.
استاد زاون سال‌هاي عمر خود را بي‌وقفه اي ترديد و خاموشي به عشق تقديم كرده است و در اين معاشقه هستي و نيستي، اينك خود به رنگ عشق در آمده است. او در سفر زندگي خود از نعمت داشتن همسري مهربان، دلسوز و مشوق برخوردار بود. همسرش او را آنچنان عاشقانه در حيات خلاقه‌اش همراهي كرد كه زبانزد خاص و عام شد. من بر دستان مادرمان مادام خاچاطوريان بوسه مي‌زنم. او بي‌آنكه خم به ابرو بياورد، استاد ما را همراهي كرد و اينچنين لايق سپاس و قدرداني فراوان شد. زاره يديقاريانس، فرزندش، دوست پدر نيز بود و امروزه حركات و سكناتش يادآور سلوك پدر بزرگوارش است.
خانداني پر محبت، صميمي و بي‌همتا. خداوند او را كه اكنون در آسمان‌هاست بيامرزد و خانواده محبوبش را آرامش عطا فرمايد و ما شاگردان نا به سامانش را سامان دهد.
خاچيك بابايان ويلنيست بي‌همتاي ايراني يكي از افتخارات استاد زاون بود. خاچيك از اساتيد به نام و پر آوازه موسيقي آكادميك كشورمان است كه خود از خانداني يكسر هنرمند برخواسته و سلوك و رفتارش همه نشانگر شخصيت والاي اوست. من احترام خود را تقديم ايشان مي‌كنم.
حضور هنرمندان، هنردوستان، مقامات محترم شهر تبريز و ميهمانان از ديگر نقاط كشور و ابراز همدردي عمومي، بي‌شك موجب تسلايي براي تحمل اين فقدان بزرگ خواهد بود. من به سهم خود و از طرف جامعه هنري سپاس و درود فراوان خود را نثار شما عزيزان مي‌كنم خاصه كساني كه در اين چند روز متحمل زحمات شدند و از خداوند يكتاي بي‌همتا طلب آمرزش روح آن بزرگ را خواهانم.

روانش شاد باد


 

متن سخنراني بهمن مه آبادي در روز بزرگداشت پروفسور زاون يديقاريانس

به تاريخ 13 مهر 1387 شمسي، تالار اقبال آذر مجتمع فرهنگي – هنري تبريز

 

در غم ما روزها بيگاه شد روزها با سوزها همراه شد

 

اينك او، آن انسان فرهيخته، در آرامش مطلق بي‌كران آراميده است.
او بعد از سفري طولاني در زندگي اين جهاني خود به سوي ابديت پرواز كرده و كارنامه اي از حدود 90 سال و اندي تلاش و كوشش را از خود بر جاي نهاده است و من به عنوان شاگردش بر خود وظيفه مي‌دانستم تا در اين مراسم بزرگداشت، شركت كنم.
زاون يديقاريانس در موسيقي راهي را پيش گرفت كه با منطق، علم و خرد همراهي مي‌شد. او زبان موسيقي را به همگان آموخت و آن‌ها را با دنيايي آشنا ساخت كه هنوز هم در كره زمين، مدينه فاضله اهل فرهنگ و هنر است. او موسيقي را نه به عنوان وسيله اي براي وقت گذراني و لااباليگري، (كه از سوي مستبدين در طول تاريخ تبليغ مي‌شد) كه به عنوان موضوعي براي فرهيختگي و وارستگي از هرچه زشتي و بدي معرفي كرد و همچون اسلافش، خود نمونه‌اي واضح از اين يك شد. موسيقي دستاويزي براي خودنمايي نبوده و نيست. صاحبان اين معرفت انسان‌هاي شيفته، سربزير، ماخوذ به حيا و عارفند. موسيقي نگاه معنوي شخص به خود از درون رازهاي شگرف خلقت و آفرينش دروني او در پس آموزه‌هاي ساليان متمادي است، كه انساني شيفته همچون كودكي معصوم پاي در ركاب هنر مي‌نهد تا خود را در آن منزه سازد. هنرمند بودن سخت دشوار است. هنر يك آيين است، آييني مقدس و اجتماعي و نفس زيستن، تركيبي از دانش و خرد و خلاقيت به انضمام جوهري كه نامي بدان نتوان داد و در بعد اجتماعي، موجب تحقق پيوند حياتي جامعه وانسان، و در تحليل نهايي نوعي جهان بيني است مستقل از هر نوع جهان بيني ديگر.

 در اندرون اين معدن درخشان، موسيقي جايگاهي بس ويژه دارد. زيرا هسته مركزي انديشه، تكاپو و خلاقيت را مورد خطاب قرار مي‌دهد و خود از سر چشمه زلال آن سيراب مي‌گردد. هنرمند مدام عاشق عشق است و در اين معاشقه در پي دريافت پاداش نيست كه تصور پاداش براي روح‌هاي عريان شيفته، بسيار زننده است. ما اين همه را از او آموختيم. او دستان ما را گرفت تا به ما بياموزد كه چقدر مي‌توانيم و در اين وادي توانايي، انساني وارسته چون خاچيك بابايان پديد آمد، كه رمز هر توانايي‌ست. وي به عنوان بهترين و عالي مقامترين ويلنيست ايران از احترام خاصي برخوردار است. لذا از او ياد بگيريم كه بي‌ادعا باشيم زيرا درختان برومند پرحاصل، سر بزيرند. خاچيك وارث تمدن موسيقي پرفسور زاون و سرزمين ماست و من درود و احترام خود و ديگر شاگردان استاد و دوستانم را در آنسامبل سل به او ابلاغ مي‌كنم.

باري، استادمان پرفسور زاون با تمام دانش خود هميشه فروتن بود. او انديشه‌هايي را در مغز ما سازمان داد كه مهم، كلي و اصولي بودند. بعدها در طي سال‌هاي كار و فعاليت خود، بسياري از آدم‌هاي گوناگون را ديدم كه همگي داراي خاصيت بشري خاص خود بودند اما از عرفان سترگ موسيقي بهره‌اي نداشتند. پس به مرور ايماني در ذهن خود پرداختم كه از استاد موسيقي‌ام به يادگار داشتم و ايمان آوردم كه در جريان تولد يك نغمه، حتي بردگان نيز آزاد مي‌شوند. موسيقي تمامي آن بندهاي خصمانه‌اي را كه فقر و استبداد و سنت‌هاي وقيح بر دست و پاي آدميان بسته است در هم مي‌شكند و كليت جهان را همچنان سمفوني نهم بتهوون كبير به همنوايي فرا مي‌خواند. در اين همنوايي، هنرمند رو در روي دنياي پر از مجهول، مضطرب و تيره گون مي‌ايستد تا هارموني هماهنگ با تپش دل‌هاي مالامال مهر را بر گستره‌ي اركستري عظيم متشكل از بشريت پريشان و در هم جاري سازد و آدمي را از فرديت خود به كليت جهاني خويش رهنمون باشد كه موسيقي ما ميراث جهاني بشريت است.

 موسيقي به قول بتهوون شريف، راهي اثيري به دنياي والاي معرفت است؛ دنيايي كه همه شيفته‌ي آن هستيم. خصوصاً در شهري كه معرفت آن زبانزد خاص و عام است. پروفسور زاون متولد اين شهر و تربيت يافته اين سرزمين است. او يكي از فرزندان اين آب و خاك بود و نمونه‌اي از دانش و هنر همه آذري‌ها اعم از مسلمان و مسيحي. اينجا سرزمين هويت است زيرا موسيقي جوشان، خروشان و شادمان آن متفكران را وا مي‌دارد تا آذربايجان را ايتالياي شرق بنامند. صفي‌الدين ارموي و عبدالقادر مراغه‌اي پدران به حق و راستين موسيقي اين سرزمين‌اند. لذا پيشينه‌ـاي چنين، كار هنر و هنرمند را بسي سخت و دشوار مي‌كند. بايد آگاه بود و با تدبير حركت كرد.

باري، از زمانيكه ساز بر روي شانه‌هاي نحيف مان قرار گرفت، دانستيم كه عشق چه اندازه مي‌تواند تن و روح آدمي را با عظمت و جلال پر شكوه خود به لرزه در آورد و آموختيم كه چگونه براي تحمل كوچكترين اشارتش مي‌بايست سال‌ها ممارست كرد. ما به حقارت بشري خود در قبال نواختن ساز و ياد گرفتن آن واقف شديم و او در اين سير معنوي به ما ياد داد كه از منيت دوري گزينيم. زيرا او خود، نه تنها معلم موسيقي كه معلم اخلاق هم بود و ما آرام و نه آسان از افسون‌هاي بزرگ رهيديم كه اين جز به حكم فضيلت ميسر نمي‌تواند بود. لذا خداوند ما را براي چيزي نيكوتر نگاه داشت. مانديم تا روزي اظهار كنيم كه نسلي بوديم، هستي بر كف نهاديم و يكسر براي هنر و موسيقي، انديشه، تعالي و معنا تقديم كرديم.

پروفسور زاون يديقاريانس اين مهم را بسي عاشقانه به ما آموخت و ما هنوز آنرا تمرين مي‌كنيم. فرار از حقيقت سطحي، فرار از موسيقي سطحي، فرار از انديشه‌هاي سطحي و بسياري از فرارهاي ديگر از آموزه هاي عملي و بدون كلام او بود.

موسيقي تمرين خلاقيت است. انديشه را تيز مي‌كند و با رياضيات سر و سري دارد. لذا انسان را باهوش بار مي‌آورد و انسان باهوش نمي‌تواند راه خطا رود. آنانكه راه خطا پيمودند بي‌گمان از سرچشمه ناب موسيقي خرد ننوشيدند.

بند بگسل باش آزاد اي پسر چند باشي بند سيم و بند زر

موسيقي آزادي است. او با حركات و سكناتش، آزادي را به ما آموخت. فراموش نمي‌كنم كه چگونه لبخند بر لب به تعصبات جاهلانه و منيت‌هاي نابخردانه و بر خام نوازي‌هاي مغرورانه ما مي‌نگريست و آنگاه از مايده‌هاي آسماني خداوندان موسيقي سخن مي‌گفت.

آموخت تا صبور باشيم، و براي هدف خود منتظر بمانيم و سخت بكوشيم. رمز و راز موسيقي در اين يك نهفته است. تمرين، كوشش را جلوه مي‌داد و تحمل رياضت آن، انتظار را مي‌آموخت. و او از ساز بي‌وفاي خود بسيار سخن مي‌گفت. ليكن آنانكه از مرزهاي ادراك گذشتند به بيوفايي زمين و زمان دست يازيدند و آنانكه در حلقه محكوم منيت ماندند، تمرين بيچارگي كردند. اما او رنج برد، دوست داشت و پايداري كرد و به من گفت: "راهي را كه برگزيده است، آسان نيست." بسياري او را تكذيب كردند. بسياري از شيطان درس گرفتند و بسياري، زياده گفتند. اما او نگريست، چيزكي نگفت و از دشواري راه نيك، با خبر بود. ما اينك در اينجا گرد آمده‌ايم تا موسيقي را پاس بداريم و او را كه يكسر موسيقي بود. و به همديگر يادآور شويم، هنر در پاكي و صلح رشد مي‌كند نه درجنگ و ناپاكي. لذا زندگي خستگي، پيكار و خشونت نيست. زندگي موهبتي است والا و بي‌همت. و انسان آنگاه پيروز است كه در خود كينه و انزجار را دفن كند و تنها و تنها محبت ازلي و ابدي را زنده نگه دارد. هنر چنين مي‌خواهد و غير از اين راه به بيراهي است نه به سوي حقيقت و تعالي.

همه مي‌دانيم كه كامپيوتر با كمترين خطايي مي تواند موسيقي را اجرا كند اما به دليل فقدان احساس انساني جاي انسان را نمي‌تواند بگيرد. در نتيجه احساس انساني مساوي است با درك، شرافت، آزادي، صلح، معنويت و فرهنگ و ما بهتر است به رسالت انساني خود بازگرديم زيرا تنها با اين يك مي‌توان پيروز شد.

در طول ساليان گذشته من بارها و بارها براي ديدار استادم آمدم. در هر اجرا و كنسرتي نام او را با افتخار نوشتم. تحمل نبودن او آنقدر برايم رنج‌آور بود كه هر روز دعا مي‌كردم اين خبر را هرگز نشنوم. اما اين مصيبت فرا رسيد و او از رنج‌هاي زمانه، از درد، از رنج كج فهمي‌هاي ما و از بسياري نا ملايمات ديگر رها شد و به پرواز در آمد. اندوه قلبي خود را تنها با اين نويد تسلي مي‌دهم كه او به آرامش رسيده است. خانواده محترم ايشان سركار خانم خاچاطوريان، همسرشان و جناب آقاي زاره يديقاريانس پسرشان در سالن حضور دارند و وارثان آن همه زحمت و فرهنگ سترگ، بزرگ خاندانشان هستند. ضمن عرض تسليت مجدد به اين خانواده محترم و شما حضار گرامي، ترتيب دهندگان اين جلسه صميمي، خانه موسيقي شعبه تبريز، اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي آذربايجان شرقي و معاونت اجتماعي و فرهنگي شهرداري تبريز و انجمن موسيقي، مردم گرانقدر تبريز، هنرمندان و هنرجويان و مهمانان عزيز از ديگر نقاط كشورمان و تقدير و تشكر از اين همه ابراز همدردي و محبت، آرزو دارم در اين شهر فهيم، خواستگاه فرهنگ و انديشه و هنر، آنچنان شرايطي براي هنرمندان، متفكران و صاحبان علم فراهم آيد كه اين سرزمين همچون گدشته پر افتخار خود، كانون فرهيختگان باشد.

بياييد دست به دست هم دهيم و حركتي را آغاز كنيم كه در جهت شادي روح استادمان و اعتلاي همه جانبه شهرمان باشد تا آذر علم و هنر جاويدان فروزان بماند. در پايان درود بيكران خود را تقديم تان مي كنم.

 
كليه حقوق معنوي و مادي اين سايت متعلق به شخص بهمن مه آبادي است و هرگونه سوء استفاده از آن پيگرد قانوني دارد؛ استفاده از مطالب سايت با ذكر منبع آزاد است. (۱۳۹۷)